سکوت که می شه بهتر می تونی صدای وجدانت رو بشنوی ...
چی می گه بهت ؟؟؟
اصلا باهات حرف می زنه ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 11:47 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
می دونی احترام به حقوق یعنی چی ؟؟؟؟
یعنی مترو تو هر ایستگاهی که دلش می خواد وای نسه و هیچ توضیحی هم بهت ندن ...
یعنی برای دومین هفته بازم ساعت ۱۰ به بعد تلفنت قطع شه و تو نگاش کنی و بخندی ....
یعنی برای دومین هفته اس ام اس ت قطع باشه و تو تلویزیون وزیر مخابرات از تحول حرف بزنه ....
.....
می دونی ۲۴ از ۴۰ می شه یعنی از هر ۳ تا ۲ تا .... پس چرا رابطه ها برعکس شده ؟؟؟
....
آهای ..... تو که ۲ از ۳ ی پس کجایی ... تو بپرس چرا وضع این طوریه ؟؟؟ آخه تو نه بیگانه ای ، نه اغتشاش گر ، نه از خارج خط می گیری ... فقط من موندم تو کجایی ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 8:18 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دلش آشوبه ...
هر لحظه ....سرش داغ ترمی شه ... مثل آسفالتای خیابون آزادی ....
هر لحظه ....دلش بیش تر به تب و تاب می افته .... مثل دل مادری که منتظر رسیدن بچه ش هر لحظه تندتر می زنه ...
هر لحظه ....سر گیجش بیشتر می شه .... مثل صداهای ناآشنا ولی هم صدایی که هر لحظه بیشتر می شن ...
هر لحظه .... باورش به زمین می افتن .... مثل پاهای دخترجوونی که بعد از صدای مهیب، گیج و مبهم می افته ...
هر لحظه .... دلش بیشتر فشرده می شه .... مثل چشم های پسرجوونی که از درد بیشتر فشرده می شه ....
هر لحظه ....صحنه ها جلوی چشمش می رن و می یان ... مثل تاریخی که هر لحظه داره تکرار می شه ....
هر لحظه ....
هر لحظه ....
......
با خودش می گه ... ولی بده که تاریخ هی تکرار می شه ... هی یادمون می ره .... هی بازی می خوریم .... هی بازی می دن .... هی نمی دونیم که چرا اونجایی که هستیم، هستیم ..... هی زیر و رو می شیم .... هی فراموش می کنیم .... مثل اینکه کتابای تاریخ و از قصد کسل کننده نوشتن که هی یادمون بره ... که حتی گاهی ورق نزنیم .... هی بازی بخوریم ... هی بازیمون بدن ....
هی بازی می خوریم .... هی بازیمون می دن ....
توضیح :
تازه فهمیدم .... اتوبوس به آتش کشیده شده مهم تر از جون مردمه ....
تازه فهمیدم .... اونایی که بسیجی ها رو می زنن خیلی اغتشاشگرن ... ولی اون بسیجی یا که مردم و می زنن خیلی آدم مثبتن ....
تازه فهمیدم .... اگه در قبال مشتی که خوردی مشتی بزنی یعنی آشوب طلبی ....
تازه فهمیدم ... اگه برای کم کردن سوختگی گاز اشک آور آتیش روشن کنی یعنی داری جامعه رو تحریب می کنی ....
تازه فهمیدم ... مهم نیست دستت خالیه ... ساکتی .... حتی چراغ قرمز رو رد نمی کنی ... مهم نیست .. مهم اینه که برادر بسیجی تشخیص داده تو آشوب گری پس می تونه بهت نشونه بره ...
تازه فهمیدم ... چرا زمان انقلاب اکثرا مجروح می شدن ... نه کشته ... آخه می دونی اسلحه های اون موقع به جای گلو ، سینه ، گردن و سر به دست و پا نشونه می رفت ....
تازه فهمیدم ... قضاوت رو می شه تو خیابون انجام داد و همون موقع با یه تیر توی گردن حکم رو اجرا کرد ....
تازه فهمیدم ...
کاش نمی فهمیدم ......
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 8:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دقت کردی ..
اگه یه روز صبح که می خوای ببینی هوا چطوریه بری رو بالکن ...
بعد تو بالکن همسایه روبرویی -که طرح سیمانی خونه خاکستریش کرده-
یکی رو ببینی که روبروت ایستاده با خودت می گی :
زن همسایه باز لباسا رو اول صبح پهن کرده رو طناب ... هنوز خیسه چون سنگینی آب رو می شه حس کرد .... باد تکونش نمی ده ....
اگه به روت لبخند بزنه ....
می گی : إإإإ زن همسایه باز عروسک دخترشو شسته ...
جالبه ... یادمون رفته همدیگه رو ببینیم ....
.....
گاهی بلندتر از ذهنای خاکستری باید رفت ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 1:52 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
بعضی وقتها زمان مثل کلمات یا خیلی چیزای دیگه بی معنی می شه ....
گاهی بودن و نبودن یه رنگ به خودشون می گیرن ...
...
اونوقته که معنی بغض تو گلوت رو می فهمی ....
توضیح : تازگی ها فهمیدم چقدر کم از همدیگه می فهمیم ....
یه چیزی فهمیدم .... وقتی عادت کرده باشی کم آدما رو به دلت راه بدی ... اونوقت نمی تونی جلوی اونی که بهش راه دادی رو بگیری ... می ره تو کنج دلت برای همیشه می مونه ....
یه چیز دیگه ... چه بده معناهای زندگی یکی بی معنا بشه ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 6:41 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
آدم اینجا تنهاست ..
و در این تنهایی ....
شاخه ی نارونی تا ابدیت باقی است ...
"سهراب سپهری"
توضیح : داره یه سال می شه ... اینو وقتی فهمیدم که یکی دیگه یادش افتاده بود ...
عجب سالی بود ....
چقدر سهراب باهام خوب راه می یاد ... در هر حالتی می تونم ذهنم رو به قلم اون بنویسم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 0:43 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
وقتی ازش فاصله بگیری ...
وقتی فاصله ات زیادشه ....
.....
دیگه برگشتن فایده نداره ....
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 12:54 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
تازگی ها دور و برم رو دیدم که چه قدر بی معرفت دارم...
کسایی که بود و نبودم براشون به ارزنی نمی ارزه ...
از همه شون فاصله می گیرم ...
.....
همیشه من قدمی برداشتم ....
یه بارم نوبت اونا ....
بیش از همیشه تنهام ...
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 12:26 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
کاش هر چند وقت یه بار بارون می اومد ...
اونوقت مجبور می شدی
عینکتو از چشمات برداری و تمیزشون کنی ....
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 11:37 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
...
ارزش یه آدم رو چطور می شه اندازه گرفت ؟؟؟
تو اندازه گرفتی ؟؟؟
از من تا دلتنگیم چقدره ؟؟؟
....
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 10:58 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
آدم ها به اون خوبی که نشون می دن نیستن ...
آدم ها به اون بدی که نشون می دن نیستن ....
...
چرا اینجوریه ؟؟؟
چرا هیچ کس اونطوری که نشون می ده نیست ...
چرا اونطوری که نشون می دی نیستی ؟
....
توضیح : خیلی هاتون برام پیغام گذاشته بودید با اینکه من بی معرفتم ... خیلی خوشحالم کردید که یادم بودید ....
+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 11:16 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
هر وقت دنبال یه آشنا می گشت ...
دنیاش غریب تر از غربت می شد ...
.......
ایراد از خودشه یا دنیاش ؟!؟
توضیح : خستگی، تردید،اطمینان، دلواپسی، تنهایی، امید، نور که با هم قاطی بشن میشه حاله الان من ....
یه چیز دیگه : چقدر غربت و غریب به هم نزدیکن .....
+
نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387 4:38 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دیروز :
برنامه ای داشت ... پیش می رفت ... رشد می کرد...
امروز :
برنامه ای برای کشتن وقتش دادن دستش ...
فکر می کنه برنامه داره ....فکر می کنه پیش می ره و رشد می کنه ....
فردا :
بوی آب مرداب رو می گیره ....
چطور اون که پیش می رفت سکون رو نمی شناخت ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 10:57 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
به بهانه اینکه فرصتش ایده آل نیست ...
تمامی فرصت هاش رو از بین بردن براش ....
توضیح : این بلایی که مادر یکی از دوستام سرش داره می یاره ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 10:36 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دیگر آموخته بود ....
قلبش را تنها برای خودش باز نگه دارد ....
+
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387 9:24 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|