"سکوتم از رضایت نبست ...
دلم اهل شکایت نیست ... "
تو چشمای خودش زل زد ...
این بار هم به خودش دروغ گفت ...
...
حالا...
با چشمای بسته جلوی آیینه می ره
+
نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 0:37 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
شب : دخترک فهید چه تنهاست ....
۳ ساعت قبل : دخترک حتی یه نفر رو پیدا نکرد که بتونه زنگ بزنه ....
۶ ساعت قبل : دخترک حوصلش سر رفته بود می خواست یه دوری بزنه ...
+
نوشته شده در یکشنبه 8 آذر1388 0:12 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
ما تو یه کشور آزاد زندگی می کنیم ...
ولی ...
هر شبکه ای رو بخوای نمی تونی ببینی ...
هر لباسی رو بخوای نمی تونی بپوشی ...
هر کسی رو بخوای نمی تونی طرافداری کنی ...
هر حرفی رو بخوای نمی تونی بزنی ...
هر ...
چقدر خوبه ما توی یه کشور آزاد زندگی می کنیم ...
+
نوشته شده در جمعه 6 آذر1388 6:58 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
راسته كه مي گن "گاهي رفتن رسيدن نيست ... "
گاهي بايد ايستاد ...
...
سرجات ...
تكونم نخوري ...
شايد بتوني رد پات رو دنبال كني و واقعا برسي ...
......
الان بيشتر حس مي كنم رسيدم ...
گاهي بايد ايستاد و فقط نگاه كرد ... تا اون دور دورااا چشم دوخت ...
توضيح : دلم تنگ شده بود ...
تازه به حرف يكي از دوستام اعتقاد پيدا كردم ... تنهايي هم عالمي داره ...
امشب حس كردم كه چقدر دلم براي اين وبلاگ تنگ شده بود ... قبل اينكه بازش كنم اين حس رو نداشتم .... شايد "بايد شروع كرد تا مشتاق شد" ...
ويرايش : يكي از دوستام جمله رو كامل كرد كه فكر كنم جالب تر از نوشته منه پس اضافش مي كنم :
"گاهي رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت"
+
نوشته شده در جمعه 22 آبان1388 11:8 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
یه جمله جالب شنیدم ، گفتم مابین خاطراتم ثبتش کنم ....
"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه " از فیلم درباره الی
توضیح : سینما رفتن نیمه شبم حال و هوایی داره ها ... تا وقت هست امتحانش کن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 1:29 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
هر فرصتی خواسته یا ناخواسته ...
داده شده یا نداده شده ...
راهیه که نشون بدی چقدر فرصت طلبی ...
اینکه از فرصتا استفاده می کنی یا سوء استفاده ....
توضیحات دخترتنها : یکی از دوستان به خاطر شیرین کاری متنای نامرتبط زده بود ... من از همین جا از همتون معذرت خواهی می کنم ... اونا پست من نبود ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 2:24 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک زجر می کشید ...
از لحظه لحظه سکوتش ...
نمی دونست ، سکوتش سکوته معنی داره ....
یا ....
نشونه بی اعتنایش ....
توجه کردی وقتی خیلی سکوت می کنی یا نشونه ها دیده نمی شن یا نشونه های الکی ساخته می شن ...
توجه کردی به انسان می گن "حیوان ناطق" ... پس چرا سکوت کردی .... بگو تا نخوام زمین و زمان رو دنبال نشونه هات بگردم .... حداقل بگو که نگردم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 0:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک از خیابون رد می شد ...
نور چراغونی چشماش رو می زد ....
نامی که نوشته بودند در نور گم شده بود ....
فقط رنگ و لعاب بود که به جا مونده بود ...
با خودش گفت : جلوه گر قراره نور باشه یا نام ...
....
نور چشماش رو کور کرده بود ...
توضیح :
از بهانه زیاد گفتم .... نمی دونم چرا هر مراسمی تنها نامش ، رنگش و ... رو می شه دید ... اونم فقط تو خیابونا ....
قبلا می گفتم چرا تو کتابامون هی تکرار می کنن ... حالا می گم کاش یه مروری بکنیم اونا رو ...
باز هم : "مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه"
کتاب "کوری" رو خوندی ؟؟؟
پیشنهاد می کنم مقاله "دفاع از نظام اسلامي به هر وسیله؟!!" نوشته محمد مطهری رو بخونید ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388 11:19 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
.....
كاشكي كتك نخورده بود ....
كاشكي ايجاد رعب و وحشت رو نديده بود ....
كاشكي الان دوستش تو دنياي مردگان نبود ...
كاشكي اون يكي زودتر از بيمارستان مي اومد ...
كاشكي تو روش بهش نگفته بودن احمقي ....
كاشكي ...
كاشكي ...
اونوقت شايد خيمه شب بازي محله رو باور مي كرد ....
توضیح : حتی نمی دونم چی بنویسم ... شاید بعدا متنش رو اضافه کردم .... (حالا ديگه نوشتم ....)
توضيح بعد از متن : درسته فراموشكار بود ولي ديگه نه تا اين حد ...هنوز درده دستم آزارم می ده ...
توضیح ویرایش : متن نوشته شده انگار نوشته نشده .... قسمت سفید اندازه قسمت نوشته شده اس .. خوب اونو بخون اصلا ... فکر کن بقیه اش ثبت نظر شخصیه که یادم نره .... نه من سیاسیم .. نه سعی دارم اینظور بنویسم ... نه هیچی دیگه ... پس به خودت و من سخت نگیر بذار واقعا اینجا دفتر خاطراته من باشه (توضیح وبلاگ)
+
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 8:52 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
عادت اینکه ، عادت کنی به کسی عادت نکنی خیلی زودترک می شه ...
فکر کنم تنها عادتیه که این خاصیت رو داره ... سخت به دست می یاد ... آسونم می ره...
+
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 11:36 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
هنوز ردپاش پاک نشده بود ...
صدای پاش رو شنید ...
مثل همیشه آشنا ، گوش نواز ...
باز ضربانی بود که بالا می گرفت ...
بی لبخند و بی سلام گفت : "ساکم رو جا گذاشتم...."
.....
بی خداحافظی رفت ... این بار تمام امیدش رو برده بود ...
....
ساک جا مونده تموم امید برگشت بود ...
+
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 0:27 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
بعد از مدت ها امروز داشتم روزنامه رو ورق می زدم ...
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... خیلی بده آدم از اشتباهات آشکار خوشحال بشه ...
می دونی چه موضوعاتی رو خوندم ؟؟؟
اینکه تا ارتفاع ۳۰۰۰ متری دماوند رو می خوان برای گوسفندا آسفالت کنن (آخه آخره این مسیر فقط یه گوسفند سراس) فکر کن دفعه دیگه که بخوان برای صعود برن و ببینن بعد از طی ۳۰۰۰ متر کنار کوه یه گروه با ماشین اومدن کلی آشغال ریختن ، صدای بلند آهنگ ضبطشون پخش می شه ، اجاق روشن کردن و دارن جوجه کباب می خورن ... فکر می کنی دوباره بیان ؟؟؟
"واقعا این میراث فرهنگی گل کاشت" ..... این جمله مستقیم مدیر محیط زیست تهرانه
خوب این خبر یه ذره قدیمی بود چند وقتی بود صداش می اومد ولی خوب یه سری ارتباطا خیلی خنده داره ، این طرح توی سفر استانی تایید شده بود ، بعدشم مدیر سازمان میراث فرهنگی جناب مشایی اینو تایید کرده ...
همونی که خبر معاونت ریاست جمهوریش حتی طرفدارای دولت رو انگشت به دهان کرد ... یادتونه این چند ساله عجب بلوایی به پا شده بود سره هنرمندی همین آقای مشایی ؟؟؟ حتما یادتونه مگه یادش می ره آدم ....
تو چی می گی ؟؟؟ باید خوشحال باشیم ؟؟؟ آخه یه خرابه رو بعد از ۴ سال بهمون برگردونن خوشحالی داره ؟؟؟ چیه چون اونایی که حمایت می کردن می فهمن ساده بودن این خوشحال داره ؟؟؟
نمی دونم ... هنوز نمی دونم خوشحالم یا نه ....
توضیح : این مدت نمی دونم چرا دیگه نمی شه رو متنای دیگه تمرکز کرد ...
یه موضوع جدید برای این مدل پستام باز کردم "نظر شخصی من به این روزا" ... این پستا رو اگه نخونی اصلا ناراحت نمی شم ....
یادم رفت بگم ... اینا فقط دو تا از موضوعاتی بود که خوندم و گفتم ... بازم بود .... شاید بهتر باشه روزنامه رو فعلا ورق نزنم ... شاید این کما زودتر تموم شه ...
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388 7:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
آشفتگي تمام زندگيش رو گرفته بود....
مثل پرنده ي تو قفس خودش رو به در و ديوار مي زد تا راهي پيدا كنه ...
تا از اين كما بيرون بياد ...
...
نمي شه كه نمي شه ...
فكر كن ....
زماني كه پايه هاي آرمانش سسست شدن ...
زماني كه حرفاي قبليش برا خودش هم خنده دار بود ...
زماني كه ايده پردازياش داشت مي ريخت پايين ...
زماني كه نمي دونست بايد بره سراغ كارفرماش يا نه ...
زماني كه راهه تنفسش مسدود شده بود ....
خيلي سخت بود .... خيلي ....
مي دوني از هم گسيختگي چيه ؟؟؟
توضيحات اضافه :
نمازجمعه با طعم گاز اشك آور خوندي ؟
پيشنهاد مي كنم اين مطلب رو بخونيد "سمفونی "ایکاش"های من!"
سمفوني ايكاش هاي توام مثل واسه من طولانيه ؟؟؟
كاش كنارم بودي .......
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388 1:26 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
سکوت که می شه بهتر می تونی صدای وجدانت رو بشنوی ...
چی می گه بهت ؟؟؟
اصلا باهات حرف می زنه ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 11:47 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
می دونی احترام به حقوق یعنی چی ؟؟؟؟
یعنی مترو تو هر ایستگاهی که دلش می خواد وای نسه و هیچ توضیحی هم بهت ندن ...
یعنی برای دومین هفته بازم ساعت ۱۰ به بعد تلفنت قطع شه و تو نگاش کنی و بخندی ....
یعنی برای دومین هفته اس ام اس ت قطع باشه و تو تلویزیون وزیر مخابرات از تحول حرف بزنه ....
.....
می دونی ۲۴ از ۴۰ می شه یعنی از هر ۳ تا ۲ تا .... پس چرا رابطه ها برعکس شده ؟؟؟
....
آهای ..... تو که ۲ از ۳ ی پس کجایی ... تو بپرس چرا وضع این طوریه ؟؟؟ آخه تو نه بیگانه ای ، نه اغتشاش گر ، نه از خارج خط می گیری ... فقط من موندم تو کجایی ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 8:18 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|