یه جمله جالب شنیدم ، گفتم مابین خاطراتم ثبتش کنم ....
"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه " از فیلم درباره الی
توضیح : سینما رفتن نیمه شبم حال و هوایی داره ها ... تا وقت هست امتحانش کن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 1:29 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
هر فرصتی خواسته یا ناخواسته ...
داده شده یا نداده شده ...
راهیه که نشون بدی چقدر فرصت طلبی ...
اینکه از فرصتا استفاده می کنی یا سوء استفاده ....
توضیحات دخترتنها : یکی از دوستان به خاطر شیرین کاری متنای نامرتبط زده بود ... من از همین جا از همتون معذرت خواهی می کنم ... اونا پست من نبود ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 2:24 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک زجر می کشید ...
از لحظه لحظه سکوتش ...
نمی دونست ، سکوتش سکوته معنی داره ....
یا ....
نشونه بی اعتنایش ....
توجه کردی وقتی خیلی سکوت می کنی یا نشونه ها دیده نمی شن یا نشونه های الکی ساخته می شن ...
توجه کردی به انسان می گن "حیوان ناطق" ... پس چرا سکوت کردی .... بگو تا نخوام زمین و زمان رو دنبال نشونه هات بگردم .... حداقل بگو که نگردم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 0:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک از خیابون رد می شد ...
نور چراغونی چشماش رو می زد ....
نامی که نوشته بودند در نور گم شده بود ....
فقط رنگ و لعاب بود که به جا مونده بود ...
با خودش گفت : جلوه گر قراره نور باشه یا نام ...
....
نور چشماش رو کور کرده بود ...
توضیح :
از بهانه زیاد گفتم .... نمی دونم چرا هر مراسمی تنها نامش ، رنگش و ... رو می شه دید ... اونم فقط تو خیابونا ....
قبلا می گفتم چرا تو کتابامون هی تکرار می کنن ... حالا می گم کاش یه مروری بکنیم اونا رو ...
باز هم : "مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه"
کتاب "کوری" رو خوندی ؟؟؟
پیشنهاد می کنم مقاله "دفاع از نظام اسلامي به هر وسیله؟!!" نوشته محمد مطهری رو بخونید ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388 11:19 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
.....
كاشكي كتك نخورده بود ....
كاشكي ايجاد رعب و وحشت رو نديده بود ....
كاشكي الان دوستش تو دنياي مردگان نبود ...
كاشكي اون يكي زودتر از بيمارستان مي اومد ...
كاشكي تو روش بهش نگفته بودن احمقي ....
كاشكي ...
كاشكي ...
اونوقت شايد خيمه شب بازي محله رو باور مي كرد ....
توضیح : حتی نمی دونم چی بنویسم ... شاید بعدا متنش رو اضافه کردم .... (حالا ديگه نوشتم ....)
توضيح بعد از متن : درسته فراموشكار بود ولي ديگه نه تا اين حد ...هنوز درده دستم آزارم می ده ...
توضیح ویرایش : متن نوشته شده انگار نوشته نشده .... قسمت سفید اندازه قسمت نوشته شده اس .. خوب اونو بخون اصلا ... فکر کن بقیه اش ثبت نظر شخصیه که یادم نره .... نه من سیاسیم .. نه سعی دارم اینظور بنویسم ... نه هیچی دیگه ... پس به خودت و من سخت نگیر بذار واقعا اینجا دفتر خاطراته من باشه (توضیح وبلاگ)
+
نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388 8:52 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
عادت اینکه ، عادت کنی به کسی عادت نکنی خیلی زودترک می شه ...
فکر کنم تنها عادتیه که این خاصیت رو داره ... سخت به دست می یاد ... آسونم می ره...
+
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 11:36 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
هنوز ردپاش پاک نشده بود ...
صدای پاش رو شنید ...
مثل همیشه آشنا ، گوش نواز ...
باز ضربانی بود که بالا می گرفت ...
بی لبخند و بی سلام گفت : "ساکم رو جا گذاشتم...."
.....
بی خداحافظی رفت ... این بار تمام امیدش رو برده بود ...
....
ساک جا مونده تموم امید برگشت بود ...
+
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 0:27 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
بعد از مدت ها امروز داشتم روزنامه رو ورق می زدم ...
نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت ... خیلی بده آدم از اشتباهات آشکار خوشحال بشه ...
می دونی چه موضوعاتی رو خوندم ؟؟؟
اینکه تا ارتفاع ۳۰۰۰ متری دماوند رو می خوان برای گوسفندا آسفالت کنن (آخه آخره این مسیر فقط یه گوسفند سراس) فکر کن دفعه دیگه که بخوان برای صعود برن و ببینن بعد از طی ۳۰۰۰ متر کنار کوه یه گروه با ماشین اومدن کلی آشغال ریختن ، صدای بلند آهنگ ضبطشون پخش می شه ، اجاق روشن کردن و دارن جوجه کباب می خورن ... فکر می کنی دوباره بیان ؟؟؟
"واقعا این میراث فرهنگی گل کاشت" ..... این جمله مستقیم مدیر محیط زیست تهرانه
خوب این خبر یه ذره قدیمی بود چند وقتی بود صداش می اومد ولی خوب یه سری ارتباطا خیلی خنده داره ، این طرح توی سفر استانی تایید شده بود ، بعدشم مدیر سازمان میراث فرهنگی جناب مشایی اینو تایید کرده ...
همونی که خبر معاونت ریاست جمهوریش حتی طرفدارای دولت رو انگشت به دهان کرد ... یادتونه این چند ساله عجب بلوایی به پا شده بود سره هنرمندی همین آقای مشایی ؟؟؟ حتما یادتونه مگه یادش می ره آدم ....
تو چی می گی ؟؟؟ باید خوشحال باشیم ؟؟؟ آخه یه خرابه رو بعد از ۴ سال بهمون برگردونن خوشحالی داره ؟؟؟ چیه چون اونایی که حمایت می کردن می فهمن ساده بودن این خوشحال داره ؟؟؟
نمی دونم ... هنوز نمی دونم خوشحالم یا نه ....
توضیح : این مدت نمی دونم چرا دیگه نمی شه رو متنای دیگه تمرکز کرد ...
یه موضوع جدید برای این مدل پستام باز کردم "نظر شخصی من به این روزا" ... این پستا رو اگه نخونی اصلا ناراحت نمی شم ....
یادم رفت بگم ... اینا فقط دو تا از موضوعاتی بود که خوندم و گفتم ... بازم بود .... شاید بهتر باشه روزنامه رو فعلا ورق نزنم ... شاید این کما زودتر تموم شه ...
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388 7:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
آشفتگي تمام زندگيش رو گرفته بود....
مثل پرنده ي تو قفس خودش رو به در و ديوار مي زد تا راهي پيدا كنه ...
تا از اين كما بيرون بياد ...
...
نمي شه كه نمي شه ...
فكر كن ....
زماني كه پايه هاي آرمانش سسست شدن ...
زماني كه حرفاي قبليش برا خودش هم خنده دار بود ...
زماني كه ايده پردازياش داشت مي ريخت پايين ...
زماني كه نمي دونست بايد بره سراغ كارفرماش يا نه ...
زماني كه راهه تنفسش مسدود شده بود ....
خيلي سخت بود .... خيلي ....
مي دوني از هم گسيختگي چيه ؟؟؟
توضيحات اضافه :
نمازجمعه با طعم گاز اشك آور خوندي ؟
پيشنهاد مي كنم اين مطلب رو بخونيد "سمفونی "ایکاش"های من!"
سمفوني ايكاش هاي توام مثل واسه من طولانيه ؟؟؟
كاش كنارم بودي .......
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388 1:26 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
سکوت که می شه بهتر می تونی صدای وجدانت رو بشنوی ...
چی می گه بهت ؟؟؟
اصلا باهات حرف می زنه ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 11:47 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
می دونی احترام به حقوق یعنی چی ؟؟؟؟
یعنی مترو تو هر ایستگاهی که دلش می خواد وای نسه و هیچ توضیحی هم بهت ندن ...
یعنی برای دومین هفته بازم ساعت ۱۰ به بعد تلفنت قطع شه و تو نگاش کنی و بخندی ....
یعنی برای دومین هفته اس ام اس ت قطع باشه و تو تلویزیون وزیر مخابرات از تحول حرف بزنه ....
.....
می دونی ۲۴ از ۴۰ می شه یعنی از هر ۳ تا ۲ تا .... پس چرا رابطه ها برعکس شده ؟؟؟
....
آهای ..... تو که ۲ از ۳ ی پس کجایی ... تو بپرس چرا وضع این طوریه ؟؟؟ آخه تو نه بیگانه ای ، نه اغتشاش گر ، نه از خارج خط می گیری ... فقط من موندم تو کجایی ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 8:18 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دلش آشوبه ...
هر لحظه ....سرش داغ ترمی شه ... مثل آسفالتای خیابون آزادی ....
هر لحظه ....دلش بیش تر به تب و تاب می افته .... مثل دل مادری که منتظر رسیدن بچه ش هر لحظه تندتر می زنه ...
هر لحظه ....سر گیجش بیشتر می شه .... مثل صداهای ناآشنا ولی هم صدایی که هر لحظه بیشتر می شن ...
هر لحظه .... باورش به زمین می افتن .... مثل پاهای دخترجوونی که بعد از صدای مهیب، گیج و مبهم می افته ...
هر لحظه .... دلش بیشتر فشرده می شه .... مثل چشم های پسرجوونی که از درد بیشتر فشرده می شه ....
هر لحظه ....صحنه ها جلوی چشمش می رن و می یان ... مثل تاریخی که هر لحظه داره تکرار می شه ....
هر لحظه ....
هر لحظه ....
......
با خودش می گه ... ولی بده که تاریخ هی تکرار می شه ... هی یادمون می ره .... هی بازی می خوریم .... هی بازی می دن .... هی نمی دونیم که چرا اونجایی که هستیم، هستیم ..... هی زیر و رو می شیم .... هی فراموش می کنیم .... مثل اینکه کتابای تاریخ و از قصد کسل کننده نوشتن که هی یادمون بره ... که حتی گاهی ورق نزنیم .... هی بازی بخوریم ... هی بازیمون بدن ....
هی بازی می خوریم .... هی بازیمون می دن ....
توضیح :
تازه فهمیدم .... اتوبوس به آتش کشیده شده مهم تر از جون مردمه ....
تازه فهمیدم .... اونایی که بسیجی ها رو می زنن خیلی اغتشاشگرن ... ولی اون بسیجی یا که مردم و می زنن خیلی آدم مثبتن ....
تازه فهمیدم .... اگه در قبال مشتی که خوردی مشتی بزنی یعنی آشوب طلبی ....
تازه فهمیدم ... اگه برای کم کردن سوختگی گاز اشک آور آتیش روشن کنی یعنی داری جامعه رو تحریب می کنی ....
تازه فهمیدم ... مهم نیست دستت خالیه ... ساکتی .... حتی چراغ قرمز رو رد نمی کنی ... مهم نیست .. مهم اینه که برادر بسیجی تشخیص داده تو آشوب گری پس می تونه بهت نشونه بره ...
تازه فهمیدم ... چرا زمان انقلاب اکثرا مجروح می شدن ... نه کشته ... آخه می دونی اسلحه های اون موقع به جای گلو ، سینه ، گردن و سر به دست و پا نشونه می رفت ....
تازه فهمیدم ... قضاوت رو می شه تو خیابون انجام داد و همون موقع با یه تیر توی گردن حکم رو اجرا کرد ....
تازه فهمیدم ...
کاش نمی فهمیدم ......
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 8:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دقت کردی ..
اگه یه روز صبح که می خوای ببینی هوا چطوریه بری رو بالکن ...
بعد تو بالکن همسایه روبرویی -که طرح سیمانی خونه خاکستریش کرده-
یکی رو ببینی که روبروت ایستاده با خودت می گی :
زن همسایه باز لباسا رو اول صبح پهن کرده رو طناب ... هنوز خیسه چون سنگینی آب رو می شه حس کرد .... باد تکونش نمی ده ....
اگه به روت لبخند بزنه ....
می گی : إإإإ زن همسایه باز عروسک دخترشو شسته ...
جالبه ... یادمون رفته همدیگه رو ببینیم ....
.....
گاهی بلندتر از ذهنای خاکستری باید رفت ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 31 اردیبهشت1388 1:52 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
بعضی وقتها زمان مثل کلمات یا خیلی چیزای دیگه بی معنی می شه ....
گاهی بودن و نبودن یه رنگ به خودشون می گیرن ...
...
اونوقته که معنی بغض تو گلوت رو می فهمی ....
توضیح : تازگی ها فهمیدم چقدر کم از همدیگه می فهمیم ....
یه چیزی فهمیدم .... وقتی عادت کرده باشی کم آدما رو به دلت راه بدی ... اونوقت نمی تونی جلوی اونی که بهش راه دادی رو بگیری ... می ره تو کنج دلت برای همیشه می مونه ....
یه چیز دیگه ... چه بده معناهای زندگی یکی بی معنا بشه ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 6:41 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
آدم اینجا تنهاست ..
و در این تنهایی ....
شاخه ی نارونی تا ابدیت باقی است ...
"سهراب سپهری"
توضیح : داره یه سال می شه ... اینو وقتی فهمیدم که یکی دیگه یادش افتاده بود ...
عجب سالی بود ....
چقدر سهراب باهام خوب راه می یاد ... در هر حالتی می تونم ذهنم رو به قلم اون بنویسم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 0:43 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|