تبليغاتX
حرف هایی از سر تنهایی

حرف هایی از سر تنهایی

 

راست می گن شب دراز است و قلندر بیدار ؟؟؟؟

یعنی هنوز قلندر بیدار و چشم به راه ماست ؟؟؟

من که فکر نمی کنم .... چون هر وقت رسیدم آخرش تنها بودم ....

حتی نوچه های قلندر و یه بار ندیدم ....

تو دیدی که می گی هست ؟؟؟؟

باید ببینی تا باور کنی هست ؟؟؟؟

....

....

هر چی باور داریم یعنی هست ؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 5:7 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


 

چه راحت زیر طراوت گل های باران خورده

غمگینی ابرها را نادیده می گیریم .....

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387 1:43 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


نمی دونم چرا برای فرار از شنیدن حرف راست دروغ می گیم .....

جسارت نداریم ؟

می ترسیم که نقابی که حالا خودمون هم باورش کردیم رو یکی با دستای صداقت از رو صورتمون بر داره....

چه بلایی به سرمون می یاد وقتی واقعیتی رو که پشت چهره دروغیمون قایم کردیم ، ببینیم ؟؟؟

.....

اصلا دستی هست که با صداقت باشه یا اونم یه دروغه دیگه است ؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 1:22 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


 

توجه کردی وقتی حرفا رو می پیچونی و می گی چه بلایی سر طرف مقابل می یاری ؟؟؟

آهان ، می خوای بگی روشن فکری ، فلسه بلدی که فلسه می بافی ....

یادت رفته

وقتی  صاف و پوست کنده هم حرف می زنی کمتر از نصفشو بقیه می فهمن تازه اگر سرحال باشن و به حرفات گوش بدن

حالا می خوای من که حوصله م مثل تابع سینوسییه بفهمم دقیقا داری چی می گی ؟؟؟

عزیزم اون مال قدیما بود که با "ف" گفتنت من تو "فرحزاد" بودم ....

 

 

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 2:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


دخترک تنها بود ....

تنهای تنها .....

+ نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 1:52 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


وقتی کامنتشو خوند دلش لرزید و قند تو دلش آب شد ....

رفت تا یه کامنت محبت آمیز برا تلافی براش بفرسته ....

وقتی صفحه شو دید ....

.....

فهمید

برای خیلی یا اون کامنت و Copy - Paste  کرده

.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 11:18 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


وقتی از روی خدا خجالت می کشم که باهاش درد و دل کنم .... چی کار کنم؟؟؟

 ....

این دفعه چشمام و می بندم  و درد و دل می کنم ....
هم خجالت نمی کشم  .... هم دلم خالی می شه ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 1:14 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


خیلی بچه بودم زمانی که مامانم بهم گفت : خودت انتخاب کن .... لباسی که می خواهی بپوشی تن توه نه من .... خودت می دونی باید چی بپوشی .....
مامانم می گفت اگه من امروز بهت بگم پس فردا تو کار خودت می مونی اگه از لباس شروع نکنی پس فردا تو کارای دیگه هم منتظر منی ، از اون به بعد باید خودم انتخاب می کردم ، بعضی وقت ها کمکم می کرد (نه تایید نه تکذیب بلمه فقط نظر می داد) ولی همیشه نظر آخر برا من بود

سال ها گذشت  ..... حالا دیگه من بزرگ شدم (البته به نظر خودم )

ولی می دونی شک کردم ... شاید من خیلی بزرگ نشدم (ولی اون موقعه هم خیلی بزرگ نبودم) .... شاید بی جنبه بازی درآوردم (آخه اون موقعه هم اگر اشتباه می کردم پای خودم بود ربطی به جنبه نداشت) .... نمی دونم .....

اگه این طوری نیست پس چرا بقیه بهم می گن چی بپوش ؟ تازه قراره حتی بهم بگن چی بنداز گردنت .....

اگه امروز من تصمیم نگیرم ، فردا می تونم از پس زندگی بر بیام ؟
مامانم اشتباه می کرد ؟ یعنی می شه بی انتخاب زندگی رو گذروند ؟
اصلا لباس پوشیدن و انتخاب نوع ، رنگ و مدل لباست یا حتی گردنبندت ربطی به انتخاب داره ؟


چی باعث می شه که انتخاب دیروزت ، اجبار امروزت می شه ؟


اشتباه نکن با مبارزه با بی بند و باری هیچ مشکلی ندارم با تعریفش مشکل دارم .......


+ نوشته شده در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 1:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


خیلی وقتا که دلم می گرفت می گفتم منم مثل بقیه وبلاگ می نویسم مگه چیم از بقیه کمتره  

خوب اکثرا شبا قاطی می کردم بعد فرداش می گفتم ولش کن حالا کی وقت داره  ..... کی حوصله داره .... اصلا کی منو دوست داره که به بلاگم سر بزنه ...... (البته این شکسته نفسیه ها باور نکنین شما )

یه چند باریم بلاگ ساختم ولی از شما چه پنهون حتی پسوردشم گم کردم ......

این دفعه ولی قاطی نکردم (البته فکر می کنم ....) دلم خواست بنویسم یا نمی دونم شاید یه سری دلیل دیگه باعث شد شروع کنم .

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387 3:11 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دفترم رو به هیچ کس نمی دادم که بخونه ... الانم نمی دم ..... شاید برای اینکه کسی یه روز اتفاقی اونا رو نخونه مجازیش کردم که فقط خودم ازشون خبر داشته باشم ....

پس اگه دوست نداری هیچ اجباری به خوندن نیست ..... خوشحالم می کنی اگه بخونی
ولی خوب خوشحالی منم زیاد مهم نیست .... پس راحت باش ....

یه چیزی : دخترتنها نه افسردس نه ناامید بلکه لحظه هایی داره که تنهاس و هر لحظه ش رو دوست داره ، چون کلا از زندگی لذت می بره ... اینو گفتم چون خیلی ها برداشت اشتباهی دارن


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


آرشیو موضوعی

دلتنگی ها
روز نوشته ها
این دور و برا
نظر شخصی من به این روزا


پیوندها

ذهن زیبا
spotlight (ترانه علیدوستی)
وب نوشته های حسین پاکدل
گاه نوشت محمد نوری زاد
فاطمه ابتکار
رونوشت بدون اصل
افکار مخفی
پاهاي بوگندو!
هر روز با تو
Freedom
هزار و هفت شب
شاد افسرده
eYe SHoT
کلبه عشق
خانه تنهایی های یک آدمک
دلی به وسعت باران
اسیر زندان دنیای نامردان
من آرامم اما
سوته دل
قسم به دل دیونه
بادبادک
سیاسی بدجور
من نوشت
روح هستی
قلم رنجه
یکی بود، یکی نبود
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin