تبليغاتX
حرف هایی از سر تنهایی

حرف هایی از سر تنهایی


برا اینکه که نتیجه رو بدونی
کافیه اون روی سکه رو ببینی
نه اینکه دعا کنی دوتا روش عین هم باشن ......


وقتی تو چشای خودت زل زدی دیگه چرا بازم رو راست نیستی ؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 9:20 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


سر کلاس بود و بحث داغ فواید استفاده از موسیقی در زندگی
معلم ایستاد با غرور همیشگی اش ...
گفت : آیا قبول دارید آنچه آفریدگار شما در کتاب آسمانیش می گوید حق است و حقیقت ؟؟
کلاس یک صدا و محکم : بـــــــــــــــــله
گفت : آیا قبول دارید هر چه که در کتاب است و از جانب او باید از طریق پیروانش اطاعت شود؟؟
(ایندفعه بعضی ها انگار در مقابل خود شرمنده بودند)
ولی چشمان شرمنده اشان تاثیری بر روی فریاد هایشان نداشت .....
کلاس باز هم به فریاد گفت : بـــــــــــــله
گفت : آیا وجودش ، بد و خوب اعمالتان ، بهشت و جهنم و .... را باور دارید ؟
باز هم همان فریاد .....
گفت : اگر او به شما حکم کند که دیگر به موسیقی گوش ندهید، دیگر گوش نمی دهید ؟؟؟
کلاس : سکوت ..... سکوت ..... سکوت .... بهانه .... بهانه ....... سکوت ..... بهانه .....
گفت : توجیهم کنید
کلاس : سکوت .... سکوت .... دلایلی که حتی کودکان را قانع نمی کرد .... سکوت ... سکوت .....

یکی فریاد زد : استاد وقت کلاس تمومه .....


توضیح اضافه :
اشتباه نکن بحث دین و ... نیست درباره باورهاست ... یه نگاه به عنوان بنداز ....

منم می دونم تفکر در دین و دستوراتش از دستوراته و نباید هیچ چیز و چشم و گوش کرده پذیرفت پس این و نگو ... آخه اصلا مطلب این نیست .... ناامیدم نکن .....

این نوشته برگرفته از یه داستان کاملا واقعی است ...

در آخر بازم می پرسم :
                    "چقدر باور هایت را باور داری ؟؟؟؟"




+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 11:20 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


چه آرامشی
....
زمانی که در تاریکی شب
تنها بر روی عظمت خداوند
از تو چیزی جز رد پایت نمی ماند
تازه در می یابی که
چه کوچکی در مقابل این عظمت
و چه عظیمی .....
سراسر وجودت آرامشی می شود
توام با عظمت و کوچکی .....

+ نوشته شده در شنبه 25 خرداد1387 0:55 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


«بخش اول»
بهش گفت :
اگر نگران منی
کاری رو کن که من می خوام ....
دل دخترک رضایت نداد .....

 

«بخش دوم »
به چهره ی آروم و مطمئنش
یه نگاهی انداخت
گفت :
مثل اینکه برات راحتتره

.....
نمی دونست چقدر خودداره

 

«بخش سوم »
دستش و با مهربونی کشید
روی زخم و چونه دخترک
گفت :
اینم خوب می شه ....
ولی .......

هر کس به راه خود رفت ....


«بخش چهارم »
...قوز کرده بود
آخه کمرش تحمل
این همه سنگینی دلش رو نداشت


«بخش پنجم »
تنها شد ...
تنها تر از همیشه یا این بار تنهایی رو بیشتر حس کرد ....

.....
شاید برا اینکه
تنهایی تو شبا پررنگ تره
تا سپیده ی صبح بیدار موند .......

+ نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 2:14 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


دنبال مکملت می گردی ...

پس دست به کار شو ...

ولی ....

چون دلت سفیده

مواظب باش ...

مکملت شیطون دل سیاه نشه

.....

"خودت گفتی عجب مکمل های خوبی هستن سفید و سیاه "

 

در اضافه :

 برداشت هامون رو رنگ دیگه ای بدیم زیبا تر می شه یا زشت تر ؟؟؟؟

به این می گن برداشت یا تحریف ؟؟؟؟

اینو بعد از خوندن یه وبلاگ نوشتم ... آخه خیلی زیبا تحریف کرده بود و من دیدم بقیه چه راحت تحریف و به عنوان یه برداشت تازه پذیرفته بودن ....

 

+ نوشته شده در سه شنبه 21 خرداد1387 3:26 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


و خدا ....

و خدا .....

و خدا ....

 

پی نوشت : امشب پر از شورم و هیجان اونم از نوع خوبش

 امشب و ثبت کردم تا یادم نره ....

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 3:15 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


هنوزم کفشاش بوی رفتن داشت ...

باز می خواست بره ... مثل همیشه  ....

ولی ...

کفشاش بوی خاک نمی داد

آخه هیچ وقت به جایی که می خواست نمی رسید ....

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387 4:46 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


چه ساده می شه

در سادگی لغات لذت لحظه ها رو از بین برد ....

 فقط کافی اون عینک بدبینی رو هیچ وقت از چشمات بر نداری ....

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387 2:18 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


چه دلیل خوبی برای ترک یه نفر

......

" توی شبای تنهاییم

هیچ نوری از تو پیدا نیست "

....

قانع کننده است، نه ؟ .......

+ نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 1:59 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


چه ترکیب ناجوری

یه جسم جوون و سرزنده

یه ذهن بیمار و خسته

......

 

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 2:27 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


نمی دونم برداشت اشتباه می کنیم ...
یا
هر وقت اشتباه می کنیم اسمشو می ذاریم برداشت اشتباه ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 5:45 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


بازم حسابی تنهام امشب .....
دلم هوای تازه می خواد ...
شاید برا همینه به هر راهی سرک می کشم
.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 3:28 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


دست دختر کوچولوشو گرفت و بالاخره رفت
مدت ها بود با خودش کلنجار می رفت که چیکار باید بکنه
....
نمی تونست اجازه بده دختر نازنینش یه روز کامل و پیش اون باشه
همونی که جنونش و بعد از یه سال دوندگی تونست ثابت کنه
حالا
حالا چه طور می تونست
همون یه ساعت هم براش یه عمر می گذشت
حالا یه روززززز
آخه چه طور ...
دلش هیچ جور راضی نشد
تصمیمشو گرفت
دست عزیزش و گرفت تو دستش و ....
رفت ، رفت برای نمی دونم - و نمی دونه - تا کی
....
حالا دیگه تنها امیدش ، آرزوش، دل حوشیش دخترکی بود
که امیدش به مادری بود که
چشماش رنگ تنهایی و غربت داشت
ولی دلش قرص بود که
باید می رفت
باید دست دختر کوچولوشو می گرفت و می رفت
و ...
رفت برای نمی دونم تا کی ...

 

پانوشت : اینو برا دلتنگی خودم اینجا نوشتم.....

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 1:57 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


"نیچه" می گه :
.......
اگر امروز خواستی و نتوانستی که معذوری
ولی اگر روزی توانستی و نخواستی
منتظر روزی باش
که بخواهی و نتوانی
........



+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد1387 1:55 بعد از ظهر توسط دختر تنها |


باید دورباره گردگیری کنم ....

دلم خیلی وقته خاکستری شده ....

حتما خاک گرفته و با گردگیری دوباره روشن می شه ...

....

امیدوارم خاک گرفته باشه ....

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387 1:34 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


 

هوا بوی بارون می ده ولی از بارون خبری نیست ...

مثل دنیا که بوی خدا می ده و خبری ازش نیست ....

......

برای کدوم گناه ها مجازات می شیم ؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 خرداد1387 0:42 قبل از ظهر توسط دختر تنها |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

دفترم رو به هیچ کس نمی دادم که بخونه ... الانم نمی دم ..... شاید برای اینکه کسی یه روز اتفاقی اونا رو نخونه مجازیش کردم که فقط خودم ازشون خبر داشته باشم ....

پس اگه دوست نداری هیچ اجباری به خوندن نیست ..... خوشحالم می کنی اگه بخونی
ولی خوب خوشحالی منم زیاد مهم نیست .... پس راحت باش ....

یه چیزی : دخترتنها نه افسردس نه ناامید بلکه لحظه هایی داره که تنهاس و هر لحظه ش رو دوست داره ، چون کلا از زندگی لذت می بره ... اینو گفتم چون خیلی ها برداشت اشتباهی دارن


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387


آرشیو موضوعی

دلتنگی ها
روز نوشته ها
این دور و برا
نظر شخصی من به این روزا


پیوندها

ذهن زیبا
spotlight (ترانه علیدوستی)
وب نوشته های حسین پاکدل
گاه نوشت محمد نوری زاد
فاطمه ابتکار
رونوشت بدون اصل
افکار مخفی
پاهاي بوگندو!
هر روز با تو
Freedom
هزار و هفت شب
شاد افسرده
eYe SHoT
کلبه عشق
خانه تنهایی های یک آدمک
دلی به وسعت باران
اسیر زندان دنیای نامردان
من آرامم اما
سوته دل
قسم به دل دیونه
بادبادک
سیاسی بدجور
من نوشت
روح هستی
قلم رنجه
یکی بود، یکی نبود
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin