شاید فکر کردی طلبیدت ....
می تونه حتی اینجا بکشونت ...
بعد ...
بهت ثابت کنه اینقدرها هم نمی تونی ....
دستت خالی و قلبت رنگ قبل .....
+
نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387 2:3 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
اگر خنده نشونه ی دل خوشییه
چه دل خوشی داریم ما .....
توضیح : یه چند وقتی نبودم ... از همین جا ببخش که اومدی و سر زدی و نبودم ...
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387 4:4 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
اون روز صبح با بقیه روزها فرق داشت
داشت پیاده می رفت ....
بعد از مدتها کودکی رو دید که کنار خیابون دفتر کتاب پهن کرده و جلوش یه ترازوه ...
اون روز صبح با بقیه روزها فرق داشت
داشت پیاده می رفت ....
بعد از مدتها کودکی رو دید که کنار خیابون دفتر کتاب پهن کرده و جلوش یه ترازوه ...
بعد از مدتها تو صف اتوبوس ایستاد .... وقتی اتوبوس اومد اینقدر شلوغ شد که پشیمون شد ...
بعد از مدتها پیرمردی رو دید که با التماس چسب زخم می فروخت ....
بعد از مدتها حسرت رو تو چشمای کودکی پشت ویترین مغازه دید....
بعد از مدتها مردی رو دید با دستانی خسته و چشمانی شرمنده ....
بعد از مدتها توجیه مادری رو دید که به پسرش می گفت اینم همونه. وقتی داشت از دست فروش خرید می کرد ......
بعد از مدتها دختری آشفته رو منتظر تاکسی دید ....
بعد از مدتها زنی رو دید که به زحمت ویلچرشو از روی سنگفرشها رد می کرد و چشمش به میله های وسط پیاده رو خشک شده بود ....
بعد از مدتها بی حرمتی رو جلوی چشماش دید ....نه تنها جلوی چشم اون که جلوی چشم همه ... ولی اونم مثل بقیه هیچ کاری نکرد .....
بعد از مدتها بی احترامی جلوی چشماش قد علم کرد...
بعد از مدتها نگاه های هرزه رو دید .... حرفهای ناجور رو شنید ....
خیلی وقت بود که فکر می کرد ، دنیا قشنگ تر از سال های پیشه
فکر می کرد وضع زندگی خیلی بهتر از قبل شده
فکر کرد ، از کی زندگی زیبا تر شده بود ؟
آهان ، از وقتی که زندگیش زیبا تر شده بود ....
ولی حالا .....اصلا زندگی زیبا تر شده بود ؟
گوشی تلفنش زنگ خورد ....
چشماش هنوز روی تصاویری که قدیمی ولی جدید بود می گشت ...
صدای پشت خط : "ماشین شما بعد از ظهر آماده است "....
کاش .... پیاده روی رو تو برنامه اش قرار می داد .......
تو چی پیاده روی می ری ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 8 مرداد1387 11:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
" گوش کن ....
جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را "
"باید امشب بروم ....
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد : سهراب ،
کفش هایم کو ؟ "
"پشت هیچستان رگ های هوا پرقاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
....
....
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست "
" به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من ؟ "
در ادامه : ممنون از سهراب
و همچنین : تا مدتی ......شاید ......
و باز هم : وقتی مغزت قفل شه مجبوری از این و اون برای انتقال حرفت کمک بگیری ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 3:48 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
می شه راحت به نتیجه رسید
می شه راحت قضاوت کرد ...
کافی است ...
چشمت رو روی بخشی از حقیقت ببندی .. فکر نکنی ... نشنوی ....
نه اصلا به جای همه ی اینها کافیه
ندونسته قضاوت کنی ...
می تونی عذاب وجدان هم نگیری
کافیه ...
فکر کنی ... این تویی که عقل کلی ...
همیشه حق با مشتریه ... مگه نه ؟؟؟
تازه برای تکمیل تصمیمت ...
می تونی اصلا گوش هم ندی .....
حالا شد :
یه نتیجه سریع ، بی نقص و مورد قبول .... برا کسی مثل تو که روشن فکر و عقل کله ...
توضیحی کوتاه : خیلی وقتها می مونم در قبال قضاوت نادرست می شه چی گفت ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 4:55 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|