وقتی که تمام کارا هوار می شه رو سرت ...
وقتی تمام لحظه هات رو سختی پر می کنه ...
...
تازه می فهمی
که این اندام نحیفت، چقدر قدرت داره ....
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 4:7 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
گفت : "دیدی عشق نابودم کرد وگرنه ... الان چنین و چنان بودم ...."
نگاش کرد و گفت : "عشق باعث شکوفاییه نه نابودی ... اونی که نابود می کنه جنونه ، هوسه و ... "
گفت : " حالا هر چی که می خوای صداش کن ... نابودم الان... "
گفت : " حالا جریان از چه قراره؟ "
گفت : "داستانش درازه مثل شاهنامه ... الان نه وقتش هست، نه حوصلش ... "
گفت : "تو که رستم این داستانی ... پس می تونی از پسش بر بیای... "
گفت : "ای بابا ... رستم ماله افسانه هاست...."
گفت : "مگه جای عشق و عاشقی آنچنانی کجاست؟ "
گفت: "واقعیش آره ، ماله تو کتاباس..."
گفت : "پس برا همینه که تو کتاباس
....
غیر واقعیش که نابودت کنه ، از پس واقعی عمرا بر بیای "
توضیح : نمی دونم خودم چرا این پست رو اینقدر دوست دارم ... شما می گی کج سلیقه شدم ؟
اضافه شده : نمی دونم چرا پستای جدیدم نشون داده نمی شن ... :(
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 4:0 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
اینقدر به درز در چشم دوخته بود
که رهگذری از پشت در رد شه ..
و شاید اونو ...
به دنیای روشن پشت در ببره
...
که اصلا ندید ...
روشنایی پشت سرش انتظارش رو می کشه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 2:19 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
....
وقتی عادت هاش ،
برا بقیه جای تعجب داشت ...
چه امیدی به شناخت داشت ....
باز افسوس خورد به افسونگری ظواهر ...
دوباره بهم ریخت ...
خاطره هایی که هنوز ادامه داشت ، جلوی چشماش قطار شد...
رفت توی خودش ...
....
از دیدن اون بهم ریخته بود؟؟؟
یا
از خودی که جلوی اون ساخته شده بود ؟؟؟
توضیح : بخش اول رو وقتی گذاشتم که یکی گفت : "عجیبه این موقعه شب بیداری ".....
توضیح دوم : درسته که اینبار دو تا یکی کردم اما هنوز سنگینی دلم رو حس می کنم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387 3:53 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
می شه به یه درخت دخیل بست ....
می شه به دعایی که سر چهارراه گرفتی امید بست ....
می شه غذای نذری رو بین همه همسایه ها پخش کرد ولی به اون بچه ای که اومده دم در پشت چشم نازک کرد ....
می شه مسجدی از طلا ساخت و بنای پیر با دست خالی بره خونه....
می شه تمام کلیسا رو نقاشی کشید و دربون دم در این ماه هم نتونه بره شهرش ....
می شه آتشگاه رو با نقره و شیشه تزیین کرد و باغبون پیر باغ از پا درد شب نخوابه ....
یادش رفته بود :
"مقصود تویی، کعبه و بت خانه بهانه ... "
چقدر بهانه هاش زیاد شده بود ...
اینقدر که مقصود رو به بهانه فروخته بود ....
بهانه جای مقصود رو گرفته ....
حالا دیگه بهانه، مقصود بود ...
+
نوشته شده در شنبه 2 شهریور1387 1:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|