با اینکه کم رنگ بود...
ولی حضورش اینقدر بود ....
که حس تنهاییش رو ترک بده .....
---------
سکوتم از رضایت نیست .... دلم اهل شکایت نیست ...
این روزا همه می گن چه قدر منعطف شدم ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387 11:45 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
با خودش گفت ...
می دونی خوبی این که دلت از آهن شه چیه ؟
.....
وقتی به صدا در بیاد ....
مثل یه ناقوس کله شهر رو خبر می کنه ....
.......
ولی کیه که به صدا دربیاردش ......
.......
یه چیزی : امشب داشتم نوشته هام رو ورق می زدم ....
همیشه دوست داشتم زمان در نوشته هام محبوس باشه ، نه نوشته ها در زمان ....
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387 3:39 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
با خودش در جنگ بود ....
آخه شهامت همیشه به موندن نیست ....
غرورش اینو نمی فهمید .....
یه چیزی : خیلی قاطی کردم ... ببخشید سر نمی زنم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387 11:58 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
مامانش باز هم نبود ...
تازگی ها یاده توبه افتاده بود ....
.....
پسرک خیلی در عذاب بود ...
دو سالی می شد که له له می زد برا جور کردن هزینه ها ....
آخه قول داده بود ....
قرار نبود به دو سال بکشه ....
ولی ....
.....
زردی طلاهای زن که هدیه شده بود ...
چشم مردی که زری طلایی رو می ساخت تلالوی خاصی داشت...
مسیر زیادی رو با اونها ساخته بود
....
کاش مامانش به دنبال گاو سامری نبود ....
+
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387 4:37 بعد از ظهر توسط دختر تنها