هنوز ردپاش پاک نشده بود ...
صدای پاش رو شنید ...
مثل همیشه آشنا ، گوش نواز ...
باز ضربانی بود که بالا می گرفت ...
بی لبخند و بی سلام گفت : "ساکم رو جا گذاشتم...."
.....
بی خداحافظی رفت ... این بار تمام امیدش رو برده بود ...
....
ساک جا مونده تموم امید برگشت بود ...
+
نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 0:27 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
آشفتگي تمام زندگيش رو گرفته بود....
مثل پرنده ي تو قفس خودش رو به در و ديوار مي زد تا راهي پيدا كنه ...
تا از اين كما بيرون بياد ...
...
نمي شه كه نمي شه ...
فكر كن ....
زماني كه پايه هاي آرمانش سسست شدن ...
زماني كه حرفاي قبليش برا خودش هم خنده دار بود ...
زماني كه ايده پردازياش داشت مي ريخت پايين ...
زماني كه نمي دونست بايد بره سراغ كارفرماش يا نه ...
زماني كه راهه تنفسش مسدود شده بود ....
خيلي سخت بود .... خيلي ....
مي دوني از هم گسيختگي چيه ؟؟؟
توضيحات اضافه :
نمازجمعه با طعم گاز اشك آور خوندي ؟
پيشنهاد مي كنم اين مطلب رو بخونيد "سمفونی "ایکاش"های من!"
سمفوني ايكاش هاي توام مثل واسه من طولانيه ؟؟؟
كاش كنارم بودي .......
+
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388 1:26 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
سکوت که می شه بهتر می تونی صدای وجدانت رو بشنوی ...
چی می گه بهت ؟؟؟
اصلا باهات حرف می زنه ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388 11:47 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دلش آشوبه ...
هر لحظه ....سرش داغ ترمی شه ... مثل آسفالتای خیابون آزادی ....
هر لحظه ....دلش بیش تر به تب و تاب می افته .... مثل دل مادری که منتظر رسیدن بچه ش هر لحظه تندتر می زنه ...
هر لحظه ....سر گیجش بیشتر می شه .... مثل صداهای ناآشنا ولی هم صدایی که هر لحظه بیشتر می شن ...
هر لحظه .... باورش به زمین می افتن .... مثل پاهای دخترجوونی که بعد از صدای مهیب، گیج و مبهم می افته ...
هر لحظه .... دلش بیشتر فشرده می شه .... مثل چشم های پسرجوونی که از درد بیشتر فشرده می شه ....
هر لحظه ....صحنه ها جلوی چشمش می رن و می یان ... مثل تاریخی که هر لحظه داره تکرار می شه ....
هر لحظه ....
هر لحظه ....
......
با خودش می گه ... ولی بده که تاریخ هی تکرار می شه ... هی یادمون می ره .... هی بازی می خوریم .... هی بازی می دن .... هی نمی دونیم که چرا اونجایی که هستیم، هستیم ..... هی زیر و رو می شیم .... هی فراموش می کنیم .... مثل اینکه کتابای تاریخ و از قصد کسل کننده نوشتن که هی یادمون بره ... که حتی گاهی ورق نزنیم .... هی بازی بخوریم ... هی بازیمون بدن ....
هی بازی می خوریم .... هی بازیمون می دن ....
توضیح :
تازه فهمیدم .... اتوبوس به آتش کشیده شده مهم تر از جون مردمه ....
تازه فهمیدم .... اونایی که بسیجی ها رو می زنن خیلی اغتشاشگرن ... ولی اون بسیجی یا که مردم و می زنن خیلی آدم مثبتن ....
تازه فهمیدم .... اگه در قبال مشتی که خوردی مشتی بزنی یعنی آشوب طلبی ....
تازه فهمیدم ... اگه برای کم کردن سوختگی گاز اشک آور آتیش روشن کنی یعنی داری جامعه رو تحریب می کنی ....
تازه فهمیدم ... مهم نیست دستت خالیه ... ساکتی .... حتی چراغ قرمز رو رد نمی کنی ... مهم نیست .. مهم اینه که برادر بسیجی تشخیص داده تو آشوب گری پس می تونه بهت نشونه بره ...
تازه فهمیدم ... چرا زمان انقلاب اکثرا مجروح می شدن ... نه کشته ... آخه می دونی اسلحه های اون موقع به جای گلو ، سینه ، گردن و سر به دست و پا نشونه می رفت ....
تازه فهمیدم ... قضاوت رو می شه تو خیابون انجام داد و همون موقع با یه تیر توی گردن حکم رو اجرا کرد ....
تازه فهمیدم ...
کاش نمی فهمیدم ......
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388 8:0 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
بعضی وقتها زمان مثل کلمات یا خیلی چیزای دیگه بی معنی می شه ....
گاهی بودن و نبودن یه رنگ به خودشون می گیرن ...
...
اونوقته که معنی بغض تو گلوت رو می فهمی ....
توضیح : تازگی ها فهمیدم چقدر کم از همدیگه می فهمیم ....
یه چیزی فهمیدم .... وقتی عادت کرده باشی کم آدما رو به دلت راه بدی ... اونوقت نمی تونی جلوی اونی که بهش راه دادی رو بگیری ... می ره تو کنج دلت برای همیشه می مونه ....
یه چیز دیگه ... چه بده معناهای زندگی یکی بی معنا بشه ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 6:41 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
...
ارزش یه آدم رو چطور می شه اندازه گرفت ؟؟؟
تو اندازه گرفتی ؟؟؟
از من تا دلتنگیم چقدره ؟؟؟
....
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388 10:58 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
با اینکه کم رنگ بود...
ولی حضورش اینقدر بود ....
که حس تنهاییش رو ترک بده .....
---------
سکوتم از رضایت نیست .... دلم اهل شکایت نیست ...
این روزا همه می گن چه قدر منعطف شدم ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387 11:45 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
خیلی به خودش زحمت داد ...
تا مثل گذشته ها بشه ...
آخه ....
دوست نداشت دوستش پس رفتش رو ببینه ....
یه چیزی : بازم معذرت اگه بهتون سر نمی زنم ، ذهنم رفته مرخصی .....
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387 2:3 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
وقتی که تمام کارا هوار می شه رو سرت ...
وقتی تمام لحظه هات رو سختی پر می کنه ...
...
تازه می فهمی
که این اندام نحیفت، چقدر قدرت داره ....
+
نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387 4:7 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
....
وقتی عادت هاش ،
برا بقیه جای تعجب داشت ...
چه امیدی به شناخت داشت ....
باز افسوس خورد به افسونگری ظواهر ...
دوباره بهم ریخت ...
خاطره هایی که هنوز ادامه داشت ، جلوی چشماش قطار شد...
رفت توی خودش ...
....
از دیدن اون بهم ریخته بود؟؟؟
یا
از خودی که جلوی اون ساخته شده بود ؟؟؟
توضیح : بخش اول رو وقتی گذاشتم که یکی گفت : "عجیبه این موقعه شب بیداری ".....
توضیح دوم : درسته که اینبار دو تا یکی کردم اما هنوز سنگینی دلم رو حس می کنم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387 3:53 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
می شه راحت به نتیجه رسید
می شه راحت قضاوت کرد ...
کافی است ...
چشمت رو روی بخشی از حقیقت ببندی .. فکر نکنی ... نشنوی ....
نه اصلا به جای همه ی اینها کافیه
ندونسته قضاوت کنی ...
می تونی عذاب وجدان هم نگیری
کافیه ...
فکر کنی ... این تویی که عقل کلی ...
همیشه حق با مشتریه ... مگه نه ؟؟؟
تازه برای تکمیل تصمیمت ...
می تونی اصلا گوش هم ندی .....
حالا شد :
یه نتیجه سریع ، بی نقص و مورد قبول .... برا کسی مثل تو که روشن فکر و عقل کله ...
توضیحی کوتاه : خیلی وقتها می مونم در قبال قضاوت نادرست می شه چی گفت ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387 4:55 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
مدت ها منتظر نشسته بود
تا صدای پای آشنایی رو بشنوه ....
....
ازش اینقدر راحت رد نشو ....
+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387 2:9 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
می دونی ...
اگر باور داری که این بار "آبیه که ریخته"
یه فرصت جدید مثل دستمالیه که بخوای آب رو جمع کنه
...
هر چه قدر هم که بچلونیش ...
کمتر از قبله ... یا یه جورایی ناقص تر ....
پس خودت رو گول نزن و بقیه رو نذار سر کار .....
اگر باور داری ... زبونت نه ها ... دلت رو می گم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 2:13 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
بازم حسابی تنهام امشب .....
دلم هوای تازه می خواد ...
شاید برا همینه به هر راهی سرک می کشم
.....
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 3:28 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
دست دختر کوچولوشو گرفت و بالاخره رفت
مدت ها بود با خودش کلنجار می رفت که چیکار باید بکنه
....
نمی تونست اجازه بده دختر نازنینش یه روز کامل و پیش اون باشه
همونی که جنونش و بعد از یه سال دوندگی تونست ثابت کنه
حالا
حالا چه طور می تونست
همون یه ساعت هم براش یه عمر می گذشت
حالا یه روززززز
آخه چه طور ...
دلش هیچ جور راضی نشد
تصمیمشو گرفت
دست عزیزش و گرفت تو دستش و ....
رفت ، رفت برای نمی دونم - و نمی دونه - تا کی
....
حالا دیگه تنها امیدش ، آرزوش، دل حوشیش دخترکی بود
که امیدش به مادری بود که
چشماش رنگ تنهایی و غربت داشت
ولی دلش قرص بود که
باید می رفت
باید دست دختر کوچولوشو می گرفت و می رفت
و ...
رفت برای نمی دونم تا کی ...
پانوشت : اینو برا دلتنگی خودم اینجا نوشتم.....
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387 1:57 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک تنها بود ....
تنهای تنها .....
+
نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387 1:52 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|