یه جمله جالب شنیدم ، گفتم مابین خاطراتم ثبتش کنم ....
"یه پایان تلخ بهتر از یه تلخی بی پایانه " از فیلم درباره الی
توضیح : سینما رفتن نیمه شبم حال و هوایی داره ها ... تا وقت هست امتحانش کن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 1:29 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
هر فرصتی خواسته یا ناخواسته ...
داده شده یا نداده شده ...
راهیه که نشون بدی چقدر فرصت طلبی ...
اینکه از فرصتا استفاده می کنی یا سوء استفاده ....
توضیحات دخترتنها : یکی از دوستان به خاطر شیرین کاری متنای نامرتبط زده بود ... من از همین جا از همتون معذرت خواهی می کنم ... اونا پست من نبود ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388 2:24 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک زجر می کشید ...
از لحظه لحظه سکوتش ...
نمی دونست ، سکوتش سکوته معنی داره ....
یا ....
نشونه بی اعتنایش ....
توجه کردی وقتی خیلی سکوت می کنی یا نشونه ها دیده نمی شن یا نشونه های الکی ساخته می شن ...
توجه کردی به انسان می گن "حیوان ناطق" ... پس چرا سکوت کردی .... بگو تا نخوام زمین و زمان رو دنبال نشونه هات بگردم .... حداقل بگو که نگردم ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388 0:2 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
دخترک از خیابون رد می شد ...
نور چراغونی چشماش رو می زد ....
نامی که نوشته بودند در نور گم شده بود ....
فقط رنگ و لعاب بود که به جا مونده بود ...
با خودش گفت : جلوه گر قراره نور باشه یا نام ...
....
نور چشماش رو کور کرده بود ...
توضیح :
از بهانه زیاد گفتم .... نمی دونم چرا هر مراسمی تنها نامش ، رنگش و ... رو می شه دید ... اونم فقط تو خیابونا ....
قبلا می گفتم چرا تو کتابامون هی تکرار می کنن ... حالا می گم کاش یه مروری بکنیم اونا رو ...
باز هم : "مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه"
کتاب "کوری" رو خوندی ؟؟؟
پیشنهاد می کنم مقاله "دفاع از نظام اسلامي به هر وسیله؟!!" نوشته محمد مطهری رو بخونید ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388 11:19 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
عادت اینکه ، عادت کنی به کسی عادت نکنی خیلی زودترک می شه ...
فکر کنم تنها عادتیه که این خاصیت رو داره ... سخت به دست می یاد ... آسونم می ره...
+
نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388 11:36 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
می دونی احترام به حقوق یعنی چی ؟؟؟؟
یعنی مترو تو هر ایستگاهی که دلش می خواد وای نسه و هیچ توضیحی هم بهت ندن ...
یعنی برای دومین هفته بازم ساعت ۱۰ به بعد تلفنت قطع شه و تو نگاش کنی و بخندی ....
یعنی برای دومین هفته اس ام اس ت قطع باشه و تو تلویزیون وزیر مخابرات از تحول حرف بزنه ....
.....
می دونی ۲۴ از ۴۰ می شه یعنی از هر ۳ تا ۲ تا .... پس چرا رابطه ها برعکس شده ؟؟؟
....
آهای ..... تو که ۲ از ۳ ی پس کجایی ... تو بپرس چرا وضع این طوریه ؟؟؟ آخه تو نه بیگانه ای ، نه اغتشاش گر ، نه از خارج خط می گیری ... فقط من موندم تو کجایی ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388 8:18 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
آدم اینجا تنهاست ..
و در این تنهایی ....
شاخه ی نارونی تا ابدیت باقی است ...
"سهراب سپهری"
توضیح : داره یه سال می شه ... اینو وقتی فهمیدم که یکی دیگه یادش افتاده بود ...
عجب سالی بود ....
چقدر سهراب باهام خوب راه می یاد ... در هر حالتی می تونم ذهنم رو به قلم اون بنویسم ....
+
نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 0:43 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
وقتی ازش فاصله بگیری ...
وقتی فاصله ات زیادشه ....
.....
دیگه برگشتن فایده نداره ....
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 12:54 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
تازگی ها دور و برم رو دیدم که چه قدر بی معرفت دارم...
کسایی که بود و نبودم براشون به ارزنی نمی ارزه ...
از همه شون فاصله می گیرم ...
.....
همیشه من قدمی برداشتم ....
یه بارم نوبت اونا ....
بیش از همیشه تنهام ...
+
نوشته شده در دوشنبه 7 اردیبهشت1388 12:26 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
کاش هر چند وقت یه بار بارون می اومد ...
اونوقت مجبور می شدی
عینکتو از چشمات برداری و تمیزشون کنی ....
+
نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 11:37 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
آدم ها به اون خوبی که نشون می دن نیستن ...
آدم ها به اون بدی که نشون می دن نیستن ....
...
چرا اینجوریه ؟؟؟
چرا هیچ کس اونطوری که نشون می ده نیست ...
چرا اونطوری که نشون می دی نیستی ؟
....
توضیح : خیلی هاتون برام پیغام گذاشته بودید با اینکه من بی معرفتم ... خیلی خوشحالم کردید که یادم بودید ....
+
نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388 11:16 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دیروز :
برنامه ای داشت ... پیش می رفت ... رشد می کرد...
امروز :
برنامه ای برای کشتن وقتش دادن دستش ...
فکر می کنه برنامه داره ....فکر می کنه پیش می ره و رشد می کنه ....
فردا :
بوی آب مرداب رو می گیره ....
چطور اون که پیش می رفت سکون رو نمی شناخت ؟؟؟
+
نوشته شده در چهارشنبه 7 اسفند1387 10:57 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
همیشه فکر می کرد :
تئوریسین خوبییه
به زندگی که رسید ....
فهمید بهترین مثال نقض برای تئوری هاش خودشه .....
+
نوشته شده در پنجشنبه 17 بهمن1387 0:28 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
"... جاده صدا می زند از دور قدم های تو را ... "
ولی پاهات می لرزه ...
قدم هات پیش نمی ره ...
صدای فریاد جاده بازم به گوشت می رسه ...
دلت رو نوازش می ده ...
ولی برای برداشتن قدم کافی نیست ...
تو دستای توِ که پیش بری یا نه ...
....
کاش دستهایش را برای گرفتن دستات دراز می کرد ....
یه چیزی : دفعه بعد که خواستی صداش بزنی ، دستات رو هم دراز کن ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 بهمن1387 3:50 قبل از ظهر توسط دختر تنها
یه مدت این وبلاگ تعطیله ....
چون نویسنده ش تعطیل شده ...
سر نزدم ناراحت نشو چون به خودم هم سر نمی زنم ....
یه توضیح : اس ام اس اش رو پاک کردم ...
یکی دیگه : نمی دونم این مدت یعنی چه مدت ... شاید فردا .. شاید پس فردا ... شاید سال بعد .... شاید
+
نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387 10:29 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
وقتی گفت "با صداقت حرفت رو بزن" ....
....
آخرین حرفی که بینشون رد و بدل شد، زده شد ...
توضیح : وقتی جراتش رو نداری ، چرا در خواستش می کنی ؟؟؟
بازم بیشتر : عادت کردیم به دروغ ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387 9:9 بعد از ظهر توسط دختر تنها
وقتی یاد بگیری ، یادگرفته هات رو تغییر بدی ...
اونوقت خیلی چیزا یاد می گیری ...
توضیح: دنیا از آخره نوک دماغمون وسیع تره، می گی نه ؟ یه قدم برو جلو .....
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387 1:37 قبل از ظهر توسط دختر تنها
چشماش به راه خوش شده بود ....
خیلی وقت بود چشم به راه دوخته بود ...
آخه می دونی ...
هیچ وقت جرات نکرد یه قدم بره جلو
اگه رفته بود....
می دید جاده بن بسته !!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387 1:13 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
با خودش گفت ...
می دونی خوبی این که دلت از آهن شه چیه ؟
.....
وقتی به صدا در بیاد ....
مثل یه ناقوس کله شهر رو خبر می کنه ....
.......
ولی کیه که به صدا دربیاردش ......
.......
یه چیزی : امشب داشتم نوشته هام رو ورق می زدم ....
همیشه دوست داشتم زمان در نوشته هام محبوس باشه ، نه نوشته ها در زمان ....
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387 3:39 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
با خودش در جنگ بود ....
آخه شهامت همیشه به موندن نیست ....
غرورش اینو نمی فهمید .....
یه چیزی : خیلی قاطی کردم ... ببخشید سر نمی زنم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 آذر1387 11:58 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
همیشه گل های بهاری رو دوست داشت ..
آخه وقتی به موهاش می زد ، احساس می کرد زیبا تر شده ..
....
وقتی موهاش رو کوتاه کرد ...
دیگه گلهام زیبا نبودن ....
توضیح : بهانه ....
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387 5:3 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
همیشه می گفت منتظر یه شروع تازه س
ولی از اول منتظر پایان بود ....
یه ماه دیگه هم گذشت ... یا مثل بقیه ماه ها یا ....
یه توضیح : از همه دوستان چون بی معرفت شدم معذرت می خوام یه ذره گرفتارم ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387 10:20 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
گفت : "دیدی عشق نابودم کرد وگرنه ... الان چنین و چنان بودم ...."
نگاش کرد و گفت : "عشق باعث شکوفاییه نه نابودی ... اونی که نابود می کنه جنونه ، هوسه و ... "
گفت : " حالا هر چی که می خوای صداش کن ... نابودم الان... "
گفت : " حالا جریان از چه قراره؟ "
گفت : "داستانش درازه مثل شاهنامه ... الان نه وقتش هست، نه حوصلش ... "
گفت : "تو که رستم این داستانی ... پس می تونی از پسش بر بیای... "
گفت : "ای بابا ... رستم ماله افسانه هاست...."
گفت : "مگه جای عشق و عاشقی آنچنانی کجاست؟ "
گفت: "واقعیش آره ، ماله تو کتاباس..."
گفت : "پس برا همینه که تو کتاباس
....
غیر واقعیش که نابودت کنه ، از پس واقعی عمرا بر بیای "
توضیح : نمی دونم خودم چرا این پست رو اینقدر دوست دارم ... شما می گی کج سلیقه شدم ؟
اضافه شده : نمی دونم چرا پستای جدیدم نشون داده نمی شن ... :(
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 شهریور1387 4:0 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
اینقدر به درز در چشم دوخته بود
که رهگذری از پشت در رد شه ..
و شاید اونو ...
به دنیای روشن پشت در ببره
...
که اصلا ندید ...
روشنایی پشت سرش انتظارش رو می کشه ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387 2:19 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
اگر خنده نشونه ی دل خوشییه
چه دل خوشی داریم ما .....
توضیح : یه چند وقتی نبودم ... از همین جا ببخش که اومدی و سر زدی و نبودم ...
+
نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1387 4:4 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
" گوش کن ....
جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را "
"باید امشب بروم ....
باید امشب چمدانی را
که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.
یک نفر باز صدا زد : سهراب ،
کفش هایم کو ؟ "
"پشت هیچستان رگ های هوا پرقاصدهایی است
که خبر می آرند، از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک
....
....
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست "
" به سراغ من اگر می آیید
نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من ؟ "
در ادامه : ممنون از سهراب
و همچنین : تا مدتی ......شاید ......
و باز هم : وقتی مغزت قفل شه مجبوری از این و اون برای انتقال حرفت کمک بگیری ....
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387 3:48 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
" کاش می شد
در کنار هر کسی یک ثانیه ایستاد "
....
امروز این را بارها شنیدیم ...
حال ثانیه ها می روند و او فراتر از ثانیه ها ....
یاد شکیبایی که خیلی از لحظه هام با صداش رنگ می گرفت به خیر ....
+
نوشته شده در شنبه 29 تیر1387 2:23 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
باز هم
یه بار دیگه
سنگینی دلم بیش ا ز تحمل استخونام شد
...
مادر بزرگم می گفت : "ما باید خرمالو خورده بخندیم"
با خنده می گفتم : "وا !!! این دیگه چه مدلشه "
می گفت : "اگه لبمون زیادی به خنده وا شه گَسی خرمالو لبمون رو جمع می کنه نمی ذاره خیلی خوش باشیم ، یعنی هیچ وقت اوقات خوشمون کامل نیست"
....
حالا فکر می کنم ....
دلم یه خرمالوی گنده خورده ...
در اضافه :
می خواستم امروز یه پست شاد و با روحیه برا روز یه مرد بزرگ بذارم ولی الان دلم بد جوری خرمالو خورده ....
فقط برای آرامش دلم می گم : تولدت مبارک بزرگوار ، روزت مبارک پدرم و همه پدران ....
در ضمن : نمی دونم چه بلایی سر قالبم اومده ، این قالب جدید احتمالا یه قالب موقته ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387 3:18 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
اگر دماغت یه ذره سر پایین تر باشه
بیشتر زیر پات رو می بینی
اونوقت ....
دیگه له اش نمی کنی ....
در ادامه :
یکی گفت : مغرور نباش !!! برگها وقتی می ریزنند که فکر می کنند طلا شده اند .....
+
نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387 5:50 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
دلش باز به شور افتاد
آخه زیاد شنیده بود "آهه آدم دل شکسته دامن گیره"
و
برای دفعه دوم بود که شنیده بود :
"من دوست داشتم ولی تو نفهمیدی"
...
باز دلش به شور افتاد ....
پس خودش چی ... اینهمه تلاش کرده بود .... کی باید دل خودش می لرزید ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387 3:9 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
خیلی حس بدیه ...
وقتی کسی رو که فکر می کنی می شناسی
یه آن گمش کنی
....
بعد ببینی خیلی ها هستن
که از تو بیشتر می شناسنش
چون ....
روز نوشته های وبلاگش رو هر روز می خونن
....
وای ....
تو حتی آدرس وبلاگش رو نداشتی .....
....
اگر هرگز گمش نمی کردی چی ؟؟؟
+
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387 2:37 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
نمی دونم
دیر رسیدن شده رسم...
یا باز هم اتفاق بود ؟؟؟
....
تا کی قراره ادامه داشته باشه
اتفاق های پشت سر هم دیگه اتفاق نیست ، هست ؟
....
خودم هم موندم ...
هر چی نمی خوام به شانس عقیده داشته باشم ، مثل اینکه نمی شه ....
بازم بگم اتفاقی بود ....
....
+
نوشته شده در شنبه 15 تیر1387 3:20 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
چشماش بسته بود
سرش پایین
داشت با خداش درد دل می کرد ....
....
"خدایا ! وای ! این بار دیگه چرا ؟؟؟ "
سرش و بالا اوورد و داد زد ...
"چرا ؟؟؟ چرا ؟؟؟"
چشماش افتاد به ستاره ای که برای اون چشمک زد
....
حالا فهمید چرا .....
.....
نظر کوتاه : حالا واقعا ستاره برا اون چشمک زد ؟ مگه ستاره ها همیشه چشمک نمی زنن ؟
چرا این یکی نظرش و جلب کرد ؟
به قول کوئیلو : "نشانه ها رو جدی بگیریم " ... ؟؟؟
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 2:52 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
وقتی همرنگ جماعت می شی
داری با صدای بلند داد می زنی
من اونی که هستم
نیستم ....
اصلا منی نیست ....
این شمایید که منو می سازید ....
حالا فکر می کنی
قابل اعتمادی ؟؟؟ یا زرنگ ؟؟؟ یا ... ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387 1:59 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
همیشه برام سوال بود
این برنامه های تلویزیونی چرا فقط بازیگرا رو می یارن ؟؟؟
حالا فهمیدم ....
آخه این همه بازیگر
الگو نمی خوان ؟؟؟؟
. . .
کم بازی در میاری برا بقیه مگه، که خودت رو بازیگر نمی دونی .....
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 11:59 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
برای خودت دعا کن
که آرام باشی ......
وقتی طوفان می آید
تو آرام باشی
تا
طوفان از آرامش تو آرام بگیرد .....
برگرفته : روزنامه دوچرخه
اضافه : به سن و سال نیست که حرف حساب ...
+
نوشته شده در جمعه 7 تیر1387 6:52 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
شاملو می گه :
عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را
با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم
آنچه بايد باشم هستم،
در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم!!!!!
به نظر من زیاده روی کرده ... نه ؟
اونی که هستم شاید اونی نباشه که می خوام باشم
ولی اشتباه هم نیست .... که بخوام نباشم ....
تو چی ؟؟؟
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 تیر1387 5:26 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
تا حالا شده
يه نفس راحت بكشي ...
و بگي ....
آخيش ... تموم شد ....
به نيم ساعت نمي كشه ....
برمي گردي سرجات ....
مي گي كاش نفس نكشيده بودم .....
در اضافه :
چه حالي پيدا مي كنه آدم .... زهر مارش مي شه اونيه لحظه خيال راحتش .....
+
نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387 4:47 بعد از ظهر توسط دختر تنها
|
برا اینکه که نتیجه رو بدونی
کافیه اون روی سکه رو ببینی
نه اینکه دعا کنی دوتا روش عین هم باشن ......
وقتی تو چشای خودت زل زدی دیگه چرا بازم رو راست نیستی ؟؟؟
+
نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387 9:20 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
سر کلاس بود و بحث داغ فواید استفاده از موسیقی در زندگی
معلم ایستاد با غرور همیشگی اش ...
گفت : آیا قبول دارید آنچه آفریدگار شما در کتاب آسمانیش می گوید حق است و حقیقت ؟؟
کلاس یک صدا و محکم : بـــــــــــــــــله
گفت : آیا قبول دارید هر چه که در کتاب است و از جانب او باید از طریق پیروانش اطاعت شود؟؟
(ایندفعه بعضی ها انگار در مقابل خود شرمنده بودند)
ولی چشمان شرمنده اشان تاثیری بر روی فریاد هایشان نداشت .....
کلاس باز هم به فریاد گفت : بـــــــــــــله
گفت : آیا وجودش ، بد و خوب اعمالتان ، بهشت و جهنم و .... را باور دارید ؟
باز هم همان فریاد .....
گفت : اگر او به شما حکم کند که دیگر به موسیقی گوش ندهید، دیگر گوش نمی دهید ؟؟؟
کلاس : سکوت ..... سکوت ..... سکوت .... بهانه .... بهانه ....... سکوت ..... بهانه .....
گفت : توجیهم کنید
کلاس : سکوت .... سکوت .... دلایلی که حتی کودکان را قانع نمی کرد .... سکوت ... سکوت .....
یکی فریاد زد : استاد وقت کلاس تمومه .....
توضیح اضافه :
اشتباه نکن بحث دین و ... نیست درباره باورهاست ... یه نگاه به عنوان بنداز ....
منم می دونم تفکر در دین و دستوراتش از دستوراته و نباید هیچ چیز و چشم و گوش کرده پذیرفت پس این و نگو ... آخه اصلا مطلب این نیست .... ناامیدم نکن .....
این نوشته برگرفته از یه داستان کاملا واقعی است ...
در آخر بازم می پرسم :
"چقدر باور هایت را باور داری ؟؟؟؟"
+
نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387 11:20 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
«بخش اول»
بهش گفت :
اگر نگران منی
کاری رو کن که من می خوام ....
دل دخترک رضایت نداد .....
«بخش دوم »
به چهره ی آروم و مطمئنش
یه نگاهی انداخت
گفت :
مثل اینکه برات راحتتره
.....
نمی دونست چقدر خودداره
«بخش سوم »
دستش و با مهربونی کشید
روی زخم و چونه دخترک
گفت :
اینم خوب می شه ....
ولی .......
هر کس به راه خود رفت ....
«بخش چهارم »
...قوز کرده بود
آخه کمرش تحمل
این همه سنگینی دلش رو نداشت
«بخش پنجم »
تنها شد ...
تنها تر از همیشه یا این بار تنهایی رو بیشتر حس کرد ....
.....
شاید برا اینکه
تنهایی تو شبا پررنگ تره
تا سپیده ی صبح بیدار موند .......
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 خرداد1387 2:14 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
و خدا ....
و خدا .....
و خدا ....
پی نوشت : امشب پر از شورم و هیجان اونم از نوع خوبش
امشب و ثبت کردم تا یادم نره ....
+
نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387 3:15 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
چه دلیل خوبی برای ترک یه نفر
......
" توی شبای تنهاییم
هیچ نوری از تو پیدا نیست "
....
قانع کننده است، نه ؟ .......
+
نوشته شده در دوشنبه 13 خرداد1387 1:59 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|
نمی دونم برداشت اشتباه می کنیم ...
یا
هر وقت اشتباه می کنیم اسمشو می ذاریم برداشت اشتباه ....
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387 5:45 قبل از ظهر توسط دختر تنها
|